|
فرهنگی: مصطفی رحماندوست گفت: اعتقاد من در شخصیت پردازی بر پایه تعاریف ایرانی و اسلامی از کودک است.
به گزارش خبرگزاری شبستان، دومین مراسم افطار با هنرمندان همایش کلمات
روزه دار با حضور مصطفی رحماندوست، روایتگر کودکانه های ایران و جمع کثیری
از شاعران و علاقه مندان شعر و ادب فارسی در فرهنگسرای ارسباران برگزار شد. | |
دیلی استار؛ مردی
که عاشق لوکوموتیوهای بخار است، سه سال وقت صرف کرد تا نمونه مینیاتوری آن
را در حیاط منزلش بسازد. اریک مارشال که 68 سال دارد، پس از بازنشستگی
شروع به ساختن این ماکت کرد که شامل چهار قطار، ایستگاه های مختلف، علائم،
پل ها، خانه ها، آبشار و حتی تراموای برقی است. این خط آهن مینیاتوری که
در یورکشایر اسکاتلند ساخته شده، هر روز پذیرای تعداد زیادی از مردم است و
آقای مارشال تاکنون 500 پوند از این راه به انجمن حمایت از بیماران سرطانی
کمک کرده. وی در این باره می گوید؛ «تمام خانه ها و ایستگاه هایی را که در
این ماکت می بینید از تخته چندلا ساخته شده. من از هر چیزی که جلوی دستم
بود استفاده کردم. هیچ وقت چیزی را دور نمی اندازم و همه وسایل بی مصرف را
به نوعی در ساختن ماکتم به کار گرفته ام.»
توکای پیری تکه نانی پیدا کرد ، آن را برداشت و به پرواز در آمد . پرندگان جوان این را که دیدند ، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند .
وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می کنند ، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد:
- ((وقتی کسی پیر می شود ، زندگی را طور دیگری می بیند : غذایم را از دست دادم ؛ اما فردا می توانم تکه نان دیگری پیدا کنم . اما اگر اصرار می کردم که آن را نگه دارم ، در وسط آسمان جنگی به پا می کردم ؛ پیروز این جنگ ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می انباشت و این وضعیت می توانست مدت درازی ادامه پیدا کند.
فرزانگی پیری همین است : آگاهی بر این که باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.))
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو
انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای
خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر
خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که
وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما
کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را
انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب
بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی
که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف
تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش...
گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه
می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این
طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها
آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر
تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ "
سالها فکر و هوشم را به او سپرده بودم ، برایم بتی شده بود دست نیافتنی ، با حرارت تمام در پایان یکی از سمینارهای دانشکده این جمله ارد بزرگ را به ریشخند گرفته بود که : بن و ریشه هستی مانند گردونه ای دوار است که همه چیز را گرد رسم کرده است برسان : گردش روزها ، چرخش اختران و ستارگان ، چرخش آب بر روی زمین ، زایش و مرگ ، نیکی و بدی ، گردش خون در بدن ، حرکت اتم و ...
استاد می گفت انسان همواره در دامنه کوه رشد و کمال است تا در نهایت به قله اخلاق و کمال برسد پس کودکی ابتدای این سطح و کمال ، قله انتهای این مسیر است .
خطی شیب و صاف ، او ارد بزرگ را انسانی متحجر فرض می کرد که دایم میل به بازگشت به مرحله نخستین را دارد .
صورت استادمان برافروخته بود و سوار کلام ، یکی از دانشجویان کاغذی به او داد چون پشت سرش بودم هنگام باز کردن کاغذ این جمله را در آن دیدم ( همواره بدنبال روزهای بی ریای کودکیم ) استاد از همکلاسیم پرسید این جمله را که نوشته و او مردی تنومند با موهای خاکستری را به استاد نشان داد که از انتهای سالن بیرون می رفت . استاد کیفش را برداشت و به سوی او رفت ، کنجکاو شدم و بدنبالش دویدم در سرسرای خروجی دانشکده استاد مچ آن مرد مو خاکستری را گرفت و سلام کرد و با شرمندگی گفت : کودکی کردم مرا عفو کنید ، آن مرد خنده ایی کرد و گفت پس گیتی دوار است و ما می توانیم به قول شما کودکی هم بکنیم پیشانی استادمان را بوسید و رفت چند دقیقه بعد فهمیدم آن مرد مو خاکستری ارد بزرگ بود...
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ،
نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد
.سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان
لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به
داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ،
ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه
آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد
و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی
تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه
را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را
به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم
می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان
قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا
به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج
میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

در میان هیاهوی فلسفههای پستمدرن و پیچیدهی آکادمیک، گاهی صدایی برخاسته
از دل مردم، از رنجهای زمینی و نیازهای انسانی، با قدرتی صادقانه شنیده
میشود. این صدا، در فلسفه اُرُدیسم، شکلی مکتوب به خود میگیرد. فلسفهای
که نه در اتاقهای دربسته دانشگاهی، بلکه در کوچهپسکوچههای جامعه، در
فریاد آزادیخواهان و آرزوی زندگی شرافتمندانه برای همه، تنفس میکند. حال،
بیایید این صدا را در مقابل یکی از پر سر و صداترین چهرههای فلسفی معاصر،
اسلاوی ژیژک،
قرار دهیم؛ مردی که شاید بیشتر به خاطر حرکات عصبی، عادت به بالا کشیدن
بینی، و عشق عجیب به هالیوود شناخته شود تا راهحلی برای بحرانهای بشری.
ژیژک،
فیلسوف اهل اسلوونی، با نگاهی تلفیقی از هگل، لاکان، و مارکسیسم، شهرتی
جهانی یافته است. اما در لایههای زیرین این شهرت، با فیلسوفی مواجهیم که
بیش از آنکه نسخهای عملی برای دردهای مردم ارائه دهد، در توصیف پیچیدهی
همان دردها استاد است. گویی ژیژک در حال سخن گفتن با خودِ فلسفه است، نه با
مردم. او در فیلمی درباره خودش میگوید: «من آدمی نیستم که با زندگی واقعی
خیلی خوب کنار بیاید.» و این دقیقاً همان نقطهای است که اُرُدیسم
بهعنوان فلسفهای زمینی، عملگرا و روشنگو، خود را از او جدا میسازد.
فیلسوف
اُرُد بزرگ، بنیانگذار اُرُدیسم، با گزارههایی ساده اما عمیق، جانِ
مفاهیمی چون آزادی، عشق، استقلال، و نیکخواهی را در قالب واژگان ریخته
است. برخلاف ژیژک که فلسفه را به نمایشی پیچیده و گاه سرگرمکننده بدل
کرده، اُرُد بزرگ میکوشد تا انسان را از بند سلطه، چه سلطه سیاسی باشد چه
سلطه ذهنی، رها کند. او مینویسد: «آزادی، جوهر زندگیست.» نه صرفاً مفهومی
انتزاعی، بلکه یک خواست قابل پیگیری و دفاعپذیر.
در حالی که ژیژک با
ارجاعهای مداوم به فیلمهای دیزنی و تحلیلهای اغراقآمیز از روانکاوی
لاکانی تلاش میکند تا معنا را از دل بیمعنایی بیرون بکشد، اُرُد بزرگ سعی
دارد از دل رنجِ مردم، امیدی سازنده و مسیری روشن پدید آورد. مقایسه این
دو را میتوان با مقایسه دو رستوران دانست: یکی منویی دارد پر از نامهای
عجیب و تزیینهای بصری، اما غذایش یا دیر میرسد یا قابل خوردن نیست؛ دیگری
شاید ساده باشد، اما گرم، سیرکننده، و از دل خاک روئیده است.
بگذارید
صادق باشیم: ژیژک، با تمام نبوغش، گاه به دلقکِ فلسفه شباهت دارد. او همان
کسیست که در کنفرانسها ناگهان درباره شلوارش یا بوی بدنش حرف میزند،
همان که در یک سخنرانی رسمی دربارهٔ "سرکوب میل جنسی در ابرقهرمانان" بحث
میکند، اما از دیکتاتوریهای خونریز مانند لنین و حتی بخشی از سیاستهای
چینی دفاع نسبی میکند. آیا چنین کسی را میتوان راهبر فکری نسل عدالتخواه
دانست؟
در برابر این سبک،
اُرُد بزرگ چونان سقراطی مدرن، گفتار را به خدمت بیداری وجدان عمومی
میگیرد. فلسفه او نه بهدنبال تجمل زبانی است و نه میکوشد تا با تعاریف
چندلایه، حقیقت را از دیدرس مردم پنهان کند. اُرُدیسم، همانگونه که در
«کتاب سرخ» آمده، دعوتی است به زندگی با کرامت، به ایستادن در برابر فساد،
به ساختن جامعهای که هر کودک در آن فرصت شکوفایی داشته باشد.
فلسفه
اُرُدیسم در ایران، بهویژه در دهههای اخیر، نیرویی الهامبخش برای نسل
جوان بوده است. در فضایی که استبداد دینی و باندهای قدرت سعی دارند ذهنها
را تسخیر کنند، صدای اُرُدیسم یادآور رسالت فلسفه در یونان باستان است:
بیداری، نقد قدرت، و پاسداری از آزادی. در چنین زمینهای، نمیتوان
اُرُدیسم را یک «جنبش فلسفی محلی» دانست؛ بلکه آن را باید بخشی از نبرد
جهانی برای بازیابی انسانیت تلقی کرد.
بیایید برای لحظهای تصور کنیم
ژیژک و اُرُد بزرگ، هر دو در برابر پرسشی ساده قرار گرفتهاند: «چه باید
کرد؟» ژیژک، با شور و حال، احتمالا خواهد گفت: «هیچ! عمل نکنید، ببینید،
فکر کنید!» اما اُرُد بزرگ میگوید: «آزادی، برترین ارزش انسان است، اگر
برای آن نجنگی، آن را از تو خواهند گرفت.» و اینجاست که روشن میشود کدام
فلسفه برای نجات انسان از ظلمتِ روزگار بهکار میآید.
در پایان باید
گفت: اُرُدیسم نه بازی زبانیست، نه خودنماییِ نظریهپردازانه. این فلسفه،
تلاشی است برای بازگرداندن معنا به زندگی، برای پیوند زدن خرد و عدالت، و
برای شنیدن صدای کسانی که قرنهاست از سوی فلاسفهٔ بلندپایه، نادیده گرفته
شدهاند. اگر قرار است فلسفه راهی به رهایی باشد، اُرُدیسم این راه را روشن
کرده است. ژیژک شاید بتواند در جشنوارههای فیلم و کنفرانسهای غربی
بدرخشد، اما فریاد انسانِ دربند، گوشِ اُرُد بزرگ را هدف گرفته است، نه
ذهنِ مشغولِ یک نظریهپرداز هالیوودی.
برگرفته از :
https://orod.123.st/t888-topic

یک نظر جالب در مورد مقاله عنوان: اُرُدیسم در برابر ژیژک:
رسول حیدری
راستش رو بخواید، بهعنوان یه دانشجوی فلسفه که چند ساله با جدیت دنبال این رشتهام، احساس میکنم فلسفه داره به یه شوی تلویزیونی تبدیل میشه! ژیژک نمونهی بارز این سقوطه؛ کسی که بیشتر به خاطر مدل حرف زدن و ادا اطوارهای عجیبی که داره معروف شده، نه به خاطر عمق یا اصالت تفکرش.
ببینید، فلسفه یعنی «عشق به حکمت»، یعنی تفکری که بتونه زندگی رو دگرگون کنه، نه صرفاً یه مشت بازی زبانی یا شوخیهای عجیبوغریب جلوی دوربین. من که کتابها و سخنرانیهای ژیژک رو دنبال کردم، میتونم بگم بیشتر وقتا داره وسط نظریهپردازیاش یههو یه فیلم هالیوودی میکشه وسط، بعد با یه خندهی ریاکارانه بحث رو نصفهکاره میذاره و میره سراغ یه چیز دیگه. خب این فلسفهست یا استندآپ کمدی؟
از اون طرف، اُرُدیسم داره یه راه نو به ما نشون میده. فلسفهای که نهفقط در حرف، بلکه در عمل دنبال تغییره. تأکیدش بر عشق، یاریگری، آزادی و سرنوشت بهتر، برام خیلی اصیلتر از اون پیچیدگیهای ظاهری ژیژکه که تهش آدمو به شک میندازه که اصلاً خودش فهمید چی گفت یا نه!
و چیزی که منو واقعاً ناراحت میکنه اینه که چرا رسانهها، مخصوصاً رسانههای زرد غربی، میان کسی مثل ژیژک رو تا این حد گنده میکنن ولی حتی یک خط درباره متفکری مثل اُرُد بزرگ نمینویسن؟ چون اُرُدیسم درباره «امید» و «اقدام» حرف میزنه، نه درباره افسردگی روشنفکری و بحرانهای دائمالخمر؟ چون ژیژک راحتتر با نظام رسانهای سرمایهداری کنار میاد؟
به نظرم، نادیده گرفتن فلسفه اُرُدیسم در برابر این موج رسانهای ژیژکپسند، ظلم بزرگی به فلسفه، به انسانیت، و به آیندهست.