آغاز یک تبعید - معلومات عمومی + دانشنامه ویکی پدیا + سایت مرجع
X
تبلیغات
رایتل

معلومات عمومی + دانشنامه ویکی پدیا + سایت مرجع

سایت مرجع اطلاعات عمومی ، سایت مرجع مقالات ، سایت مرجع اطلاعات عمومی . معلومات عمومی . اسامی شاهنامه . اسامی ساختمان . اسم دختر شاهنامه ای . اسم دختر ایرانی در شاهنامه . اسامی زنان شاهنامه . اسامی دختر در شاهنامه . اسامی دخترانه شاهنامه . 15,331,201

پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 04:02 ب.ظ

آغاز یک تبعید


شاهی که گریخت-5
آغاز یک تبعید
ایرج آدیگوزلی


ارشدترین عضو در هواپیما امیراصلان افشار رئیس کل تشریفات بود. او تمایلی به عزیمت شاه نداشت ولی به او اطمینان داده بودند که شاه فقط برای گذراندن چند هفته «تعطیلات» از کشور خارج خواهد شد.در صندلی کنار او سرهنگ کیومرث جهان‌بینی رئیس گاردهای محافظ شاه نشسته بود. جهان‌بینی هیچ شباهتی به افراد تنومندی که اغلب از مردان مهم حفاظت می‌کنند نداشت. او نسبتاً کوتاه قد بود، عینک می‌زد، موهای کم‌پشت داشت. در سندهرست انگلستان دورة آموزشی گذرانده و طی پانزده سال گذشته افسر گارد سلطنتی بود. عنوان رسمی جهان‌بینی فرمانده واحد مخصوص امنیت بود. او سایة شاه شمرده می‌شد و تقریباً هرجا که شاه به سفر می‌رفت با او بود. جهان‌بینی از معدود اشخاصی بود که تقریباً از یک ماه پیش می‌دانست آنها در شرف ترک ایران هستند. می‌گوید: «فرصت زیادی برای آماده کردن خود داشتم. فقط نمی‌توانستم باور کنم که دیگر باز نخواهیم گشت. بدین جهت تقریباً هرچه را که داشتم باقی گذاشتم.»

چندین گارد دیگر نیز در هواپیما بودند. از جمله سرهنگ یزدان‌نویسی محافظ مخصوص ملکه و گروهبان علی شهبازی. همچنین امیر پورشجاع و محمود الیاسی پیشخدمتهای مخصوص شاه. و بالاخره دکتر لوسی پیرنیا.

دکتر پیرنیا پزشک فرزندان چهارگانة شاه بود. (همگی آنان چند هفته پیش از پدر و مادرشان ایران را به مقصد آمریکا ترک نموده بودند.) او زنی بود ریزنقش و جذاب، با موهای قرمز. هیچ تمایلی به رها کردن خانواده‌اش در ایران نداشت اما نسبت به ملکه وفادار بود و در ژانویة 1979 تشخیص داده بود که ملکه با یک مسئلة جدی روبرو است. تقریباً هیچ زنی در کاخ سلطنتی باقی نمانده بود.

بسیاری از دوستان و ندیمه‌های شهبانو قبلا کشور را ترک گفته بودند. مادرش نیز از تهران رفته بود. یکی از مستخدمه‌هایش ازدواج کرده بود و تمایلی به رفتن نداشت. یکی دیگر بسیار مذهبی شده بود. بعدها ملکه گفت: «او از مینی‌ژوپ به زیر چادر رفت. اما در آخر کار به من التماس کرد که او را همراه ببرم. می‌گفت من کسی را ندارم، شما به جای مادرم هستید، خواهش می‌کنم مرا با خودتان ببرید. اما من احساس کردم که نمی‌توانم یک نفر دیگر را با اعصاب خراب تحمل کنم. احتیاج به یک نفر آرامتر داشتم.» دکتر پیرنیا چند روز پیش از عزیمت برای خداحافظی با ملکه به کاخ رفت و پذیرفت که با او پرواز کند.

از میان این گروه کوچک [ همراهان شاه] ،‌ فقط چند ایرانی در ماههای بعد با شاه و ملکه باقی ماندند. اگر آنها می‌توانستند پیش‌بینی تلخیها و رنجهای سفر طولانی را که در پیش داشتند بکنند، بدون شک وحشت‌زده یا دست‌کم شگفت‌زده می‌شدند. تبعیدی که اکنون شاه آغاز می‌کرد از پاره‌ای جهات نه‌تنها بازتاب نخستین تبعیدش در 1953 به شمار می‌رفت، بلکه حتی تبعید پدرش رضاشاه را به خاطر می‌آورد.

*

الگو و قهرمان رضاشاه همسایه‌اش مصطفی کمال آتاتورک بود! او کوشید اصلاحاتی را که در ترکیه بعمل آمده بود در ایران نیز اجرا کند. در این کار از موفقیت قابل ملاحظه‌ای برخوردار شد... جاده‌ها و مدارس و بیمارستانهای متعدد احداث کرد، دانشجویان را برای تحصیلات عالیه به خارجه فرستاد ـ بیشتر به فرانسه و تعداد کمتری به آلمان، زیرا ایرانیان هنوز این دو کشور را که دشمنان سنتی انگلستان و روسیه بودند دوست خود می‌دانستند؛ صنایع پارچه‌بافی و قند و سیمان تأسیس کرد؛ برق را به ایران آورد؛ به اجرای یک طرح جاه‌طلبانه در مورد ساختمان راه‌آهن سراسری پرداخت که خلیج‌فارس را به بحر خزر متصل ساخت؛ قدرت رؤسای عشایر را کاهش داد و مجموعه‌ای از قوانین عرفی تصویب و تحمیل کرد؛ اصرار ورزید که بیگانگان کشورش را به جای «پرشیا» ایران بنامند.

اما رضاشاه در ایجاد یک ایدئولوژی ملی به اندازة آتاتورک موفق نبود. آتاتورک قادر شد روحانیون را تحت کنترل درآورد و همانند تجار و روشنفکران مکانی برایشان در ترکیة جدید بیابد. او فرمانروایی خودکامه بود ولی مانند یک سیاستمدار قرن بیستم حکومت می‌کرد. برعکس، رضاشاه مانند شاه حکومت می‌کرد و خود را طرفدار تمرکز نشان داد و نه تفویض اختیارات. او روحانیون را مانعی در برابر برنامه‌های نوسازی‌اش پنداشت. اجرای بسیاری از مراسم مذهبی و تعزیه را قدغن کرد. زنان را از پوشیدن چادر در اماکن عمومی ممنوع ساخت. یکی از روحانیون را که جرأت کرده بود از رفتار زنان منسوب به شاه که بی‌چادر وارد حرم قم شده بودند انتقاد کند، تبعید کرد. گفته می‌شد یکی از آجودانهایش با کفش وارد حرم مطهر شده و با این کار خود حرمت این مکان مقدس را زیرپا گذاشته و سپس ریش آن روحانی را گرفته و او را بیرون کشیده تا شاه شخصاً او را به اتهام توهین به مقام سلطنت شلاق بزند.

رضاشاه زمینهای متعلق به روحانیون و ملاکان بزرگ را نیز به زور گرفت و بخش عمدة آنها را برای خود و خانواده‌اش نگاه داشت. در واقع در سالهای 30 خانوادة او از بزرگترین زمینداران ایران شده بودند و شاید یک‌ششم زمینهای حاصلخیز را مالک بودند. صرفنظر از این کار، اقدامات رضاشاه در اصلاح مؤثر کشاورزی ناچیز بود. در نتیجه تولیدات کشاورزی و سطح زندگی روستاییان بدون تغییر باقی ماند. هیچ بازار ملی برای کالاهای مصرفی یا صنعتی ایجاد نشد و بدین‌سان صنعتی‌شدن کشور به عقب افتاد.

***

رضاشاه یازده‌تن از فرزندانش را به رسمیت شناخت، هرچند که احتمالاً فرزندان دیگری هم داشت. ولیعهد او محمدضا از همسر دومش تاج‌الملوک در 26 اکتبر 1919 به‌دنیا آمد. چند ساعت بعد خواهر دوقلوی او قدم به عرصة وجود گذاشت که نامش را اشرف گذاشتند و روابط او با برادرش در سراسر زندگی توأم با احساسات شدید و ناراحتیهای زیاد بود. سایر فرزندان تاج‌الملوک عبارت بودند از یک دختر بزرگتر به نام شمس و یک پسر به نام علیرضا که در یک سانحة هوائی در 1954 درگذشت.

رضاشاه در 1926 به‌دست خود تاج را بر سر گذاشت و محمدرضا را به ولیعهدی تعیین کرد و از همه خواست که از آن پس وی را «والاحضرت» خطاب کنند. بزرگ‌شدن زیر سایة شخصیت خردکنندة پدری که می‌خواست به ضرب شلاق ایران را مبدل به یک ملت سازد کار آسانی نبود. ولیعهد نیز مانند هر کسی در ایران از او بشدت می‌ترسید.

مادرش ملکه تاج‌الملوک با رضاشاه فرق داشت. اگرچه او نیز تندخو و سرسخت بود، اما ریزنقش و ظریف می‌نمود. در سالهای بعد از او مرتباً به‌عنوان پیرزنی بدخلق نام می‌بردند. وقتی رضاشاه به دنبال تولد دوقلوها دو زن دیگر گرفت که برایش شش فرزند آوردند، او چندان هم آرام نگرفت.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :