طعم افتخار - معلومات عمومی + دانشنامه ویکی پدیا + سایت مرجع
X
تبلیغات
زولا

معلومات عمومی + دانشنامه ویکی پدیا + سایت مرجع

سایت مرجع اطلاعات عمومی ، سایت مرجع مقالات ، سایت مرجع اطلاعات عمومی . معلومات عمومی . اسامی شاهنامه . اسامی ساختمان . اسم دختر شاهنامه ای . اسم دختر ایرانی در شاهنامه . اسامی زنان شاهنامه . اسامی دختر در شاهنامه . اسامی دخترانه شاهنامه . 15,331,201

پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 03:35 ب.ظ

طعم افتخار


من؛ چارلی چاپلین ـ19
طعم افتخار


از وقتی که مادرم پیش ما برگشته بود، دوباره شروع کرده بود به تحریک و تشویق حس علاقه من به تئاتر، و به من اطمینان می‌داد که استعدادش را دارم. لیکن در چند هفته قبل از عید نوئل بود که مدرسه نمایشنامه‌ «ساندریون» قصه زیبایی که «شارل پرو» برای بچه‌ها نوشته است را بر صحنه آورد و آن وقت من این نیاز را در خود حس کردم که هر چه مادرم به من آموخته است باید بروز بدهم. نمی‌دانم به چه دلیل هیچ نقشی به من واگذار نکرده بودند، و این بود که در باطن سخت مکدر بودم و حسودیم می‌شد و معتقد بودم که از همه آن‌ها که برای ایفای نقشی در آن نمایشنامه تعیین شده‌اند به داشتن نقش صالح‌تر بودم. بازی افسرده و بی‌روح پسربچه‌ها را به باد انتقاد گرفتم آن خواهران بدجنس «ساندریون» نه شور و هیجانی در بازی خود داشتند و نه روح کمدی را منعکس می‌کردند. جواب‌های خود را به لحنی می‌دادند که بوی مدرسه از آن‌ها به مشام می‌رسید و بعضی از قسمت‌های مکالمه را با صدای تو دماغی ناراحت‌کننده‌ای ادا می‌کردند. من اگر نقش یکی از آن خواهران بدجنس را بازی می‌کردم، با درس‌هایی که مادرم می‌توانست به من بدهد قیامت می‌کردم! آه که چقدر دلم می‌خواست آن نقش را به من بدهند! با این وصف، مجذوب دختری شده بودم که در نقش «ساندریون» بازی می‌کرد. دختری بود زیبا و ظریف، به سن چهارده، و من در نهان عاشق او شدم. اما او لقمه‌ای بود بزرگتر از دهان من، هم از نظر وضع اجتماعی و هم از لحاظ اختلاف‌سنمان.

وقتی در نمایش حضور یافتم، آن را بسیار مبتذل و زننده دیدم، به جز زیبایی ستاره اول بازی که مرا اندکی غمگین کرد. لیکن در توفیق افتخار‌آمیز دو ماه بعد خود، به هنگامی که مرا در کلاس‌ها می‌گرداندند تا شعر «گربه خانم پریسیلا» را بخوانم، تردید نداشتم. این شعر خطابه‌ای بود که مادرم در کتابخانه‌ای دیده بود و آن را آنقدر جالب و بامزه یافته بود که از پشت شیشه جعبه آیینه رونوشتی از آن برداشته بود تا برای من بیاورد. من در یکی از زنگ‌های تنفس، آن را برای یکی از رفقای خود خواندم. آقای «راید» معلم ما، سر از روی کارش برداشت و آنقدر خوشش آمد که وقتی همه بچه‌ها به جای خود نشستند مرا وادار کرد که آن را سر کلاس بخوانم. طوفانی از خنده در کلاس برانگیختم. پس از آن شهرت من در مدرسه پیچید و فردای آن روز مرا کلاس به کلاس، به اتاق همه پسرها و دخترها بردند تا خطابه‌ گربه را بخوانم.

قبلاً یک بار در پنجسالگی به جای مادرم در حضور جمع حاضر شده بودم، اما عملاً این نخستین بار بود که با شعور کامل طعم افتخار را می‌چشیدم. مدرسه برای من جای شوق انگیزی شد. از آن پسربچه گمنام و محجوب، شدم انگشت‌نمای معلمان و شاگردان. حتی وضع درس و تحصیلم هم از این پیشامد بهتر شد. لیکن وقتی رفتم تا به دسته‌ای از رقصندگان استپ به اسم «هشت پسر بچه لانکشایر» بپیوندم، درسم عملاً می‌بایست قطع شود.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :