به یادبود شادروان دکتر سیدجعفر شهیدی - معلومات عمومی + دانشنامه ویکی پدیا + سایت مرجع

معلومات عمومی + دانشنامه ویکی پدیا + سایت مرجع

سایت مرجع اطلاعات عمومی ، سایت مرجع مقالات ، سایت مرجع اطلاعات عمومی . معلومات عمومی . اسامی شاهنامه . اسامی ساختمان . اسم دختر شاهنامه ای . اسم دختر ایرانی در شاهنامه . اسامی زنان شاهنامه . اسامی دختر در شاهنامه . اسامی دخترانه شاهنامه . 15,331,201

جمعه 25 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 11:43 ق.ظ

به یادبود شادروان دکتر سیدجعفر شهیدی


به یادبود شادروان دکتر سیدجعفر شهیدی
در سوک و ستایش یک استاد
دکتر سیدعلی موسوی گرمارودی


سالها پیش از آنکه در دورة دکتری، افتخار شاگردی استاد دکتر شهیدی را پیدا کنم، ایشان را در محفل روانشاد سیدالشعرا امیری فیروزکوهی دیده بودم. سید الشعرا امیری فیروز کوهی، در خیابان زرین نعل خانه داشت، حوالی میدان ژالة سابق و میدان شهدای فعلی، و هر هفته عصر سه‌شنبه دوستداران و ارادتمندان ایشان پروانه‌وار گرد او در خانه‌اش جمع می‌شدند.

در این محفل بزرگان شعر و ادب و هنر حضور می‌یافتند؛ همچون: دکتر رعدی آذرخشی، استاد خوشنویس بوذری، استاد دکتر احمد مهدوی دامغانی، مرتضی محجوبی، استاد دکتر مظاهر مصفا و عده‌ای دیگر... وطبعاً فرزندان سخن‌شناس استاد به ویژه خانم دکتر امیر بانو و خانم شهلا و روانشاد امیر مسعود پای اصلی بودند. بعدها وپس از وفات وی در ترکیب‌بندی که در سوک او سرودم، از استاد امیری در این محفل چنین یادکردم:

یاد باد آن کلام جان‌پرور

وانچه می‌خواند گاهی از دفتر

محضر، آفاق دلگشای سحر

بر لبش بی‌شمار تنگ شکر

ما ستاده چو حلقه‌ای بر در

من برآن چون سپند بر مجمر

زحمت ازقدر مورهم کمتر

استاد دکتر شهیدی، هم به دلیل آنکه یکی از نوادگان استاد امیری، همسر فرزندش دکتر سیدحسن شهیدی بود (و امروز همین فرزند یکی از برجسته‌ترین جراحان چشم و از چشم‌پزشکان دانشمند و موفق است ) و هم به دلیل علائق ادبی، گاهی در این محفل شرکت می‌کرد.یا بهتر بگویم: برخی از دیدارهای استاد شهیدی از استاد امیری، مصادف با همین محفل عصر سه‌شنبه می‌شد و به هر روی من نخست بار ایشان را از نزدیک و با دل سیر آنجا دیدم.

شاید پیش از آن هم یکی دوسالی که من دبیر درس فارسی و انشای دخترشان شکوفه‌خانم در دبیرستانی دخترانه در شرق تهران بودم به تفاریق در خیابان یا شاید در همان دبیرستان استاد را دیده بودم که اکنون روشن به یاد ندارم.

دیدار واقعی و نزدیک، همراه با استفادة علمی، از هنگامی آغاز شد که من در دورة دکتری به طور موظف در چند درسِ ایشان، در محل لغتنامة دهخدا حضور یافتم از جمله درسهای مجانی‌الحدیث، معلقات، شاهنامه، مثنوی و نهج‌البلاغه.

در درس نهج‌البلاغه خطبه‌ای را تعیین می‌فرمود که پیش مطالعه و مشکلاتش را یادداشت و سپس ترجمه کنیم و هفتة بعد سر کلاس بیاوریم. سپس خود به طور جامع و به وجهِ مستوفی همة نکات ادبی و تاریخی خطبه و مشکلات آن را توضیح می داد وسپس ترجمة ما از آن بخش از خطبه را که توضیح داده بود، می‌شنید و اگر شیوا یا درست نبود، تصحیح می‌کرد.

من یک بار سر همین درس پیشنهاد کردم که استاد همان بخش را که برای ما تعیین می کنند، خود نیز ترجمه کنند و برای هفتة بعد بیاورند و برای ما بخوانند. پیشنهاد مرا پذیرفتند. و همین امر زمینة ترجمة کامل وشیوای ایشان از نهج‌البلاغه شد که امروز خود یک اثر گرانسنگ وکلاسیک محسوب است. بعدها با حق‌شناسی در یک مصاحبة تلویزیونی به همین پیشنهاد سادة من به اسم اشاره فرمود.

برای تهیة رسالة دکتری از ایشان تقاضا کردم استاد راهنمای من باشند که پذیرفتند و «زندگی وشعر ادیب‌الممالک» را عنوان رسالة من برگزیدند و روزهای پنج‌شنبه را در دفتر کارشان در همان لغتنامه برای وقت و محل راهنمایی تعیین فرمودند و پنج سال تمام بانظم کامل به خاطر راهنمایی من، از ساعت ده تا دوازده صبح هر پنج‌شنبه وقت صرف کردند.

شیوة کار این بود که تمام نکته‌هایی را که من در طول هفته در دیوان ادیب‌الممالک چاپ مرحوم وحید دستگردی بدانها دست یافته بودم، از نظر ایشان می‌گذرانیدم، از معانی لغات تا اشعار و مثلهای عربی و فارسی و نام اشخاص ومکانها ویا اشیائی که در اشعار ادیب آمده بود و تلمیحات و تضمینات و غیر آنها...آن استاد ارجمند یکایک را با دقت و اهتمامی ستودنی و پیگیری کلمه به کلمه وسطر به سطر، با دقت بررسی می‌فرمود و اگر مشکلی وگرهی می‌بود، با سرانگشت آگاهی، گاهی خود می‌گشود و بیشتر راه حل آنها را گوشزد می‌کرد تا من خود پی‌جویی کنم و زوائد را می‌پیراست و نقایص را می‌کاست و بدین گونه، کار ناقص این بنده را به زیور کمال می‌آراست؛ مثلا در این دوبیت :

دساتیر و نُبی ایدر دو نثرند

به ظاهر از الف، با، تا، مرکّب

نه باگفتار احمد، مردِ عَبسی

نه چون الفاظ تازی شد معرّب

مرحوم وحید در پانویس این بیت عبشی به معنی کودن را پذیرفته بود. بنا بر این معنی شعر چنین می‌شد که: «گفتار مرد کودن چون گفتار پیامبر نیست.» این معنیِ ساده و دور از بلاغت آن هم از ادیب‌الممالک که در کمال بلاغت وبا قوت وصلابت سخنوران متقدم شعر می‌سراید، برای من پذیرفتنی نبود، نه به آن خمیری و نه به این فطیری! پنج‌شنبه شعر را به استاد دکتر شهیدی نشان دادم. سعدی گفته است :

امید عافیت آنگه بود موافق عقل

که نبض را به طبیعت‌شناس بنمایی

استاد بی درنگ فرمودند: «این کلمه همان عبسی است ونه عبشی که مرحوم وحید فرموده و مراد عنتره بن شدّاد عبسی از شعرای جاهلیت است ومنظور ادیب آن است که حتی شعر عبسی با داشتن قدرت و فصاحت با گفتار پیامبر(ص)برابر نیست.»

توفیق همسفر بودن با ایشان دو بار دست داد. و من در این دو سفر دانستم اینکه گفته‌اند جوهر وجود افراد در سفر و در زندان، به درستی شناخته می‌شود، چقدر درست است. یک سفر داخلی طولانی از تهران تا خوزستان با یک ماشین سواری که زنده‌یاد استاد دکتر سادات ناصری هم همراه بود، در بحبوحة جنگ. و یک سفر حج تمتع که حدود یک ماه در مدینه و مکه همراه و هم اطاق ایشان بودم. این مقدمة طولانی را به عرض رساندم که نشان دهم آنچه در مورد آن بزرگوار می‌گویم، حاصل سالها افتخار آشنایی نزدیک وشاگردی ومعاشرت با اوست.

در جوانی به شهادت تصویرهای آن ایام، با چشمانی درشت و گونه‌هایی برجسته زیبا و به اصطلاح خوش‌تیپ بود، حتی در پیری هم چهره‌ای دلچسب داشت.گریة او را که در سفر حج و به هنگام عبادت دیدم، بی صدا؛ امّا خنده‌اش شیرین وکودکانه و با قهقهه‌ای کوتاه آنهم در گلو همراه بود.

بسیار خوش سفر و در عین وقار، فروتن بود و در جمع حضور داشت. آن گونه نبود که او در میان جمع و دلش جای دیگر باشد. در سفر خوزستان که مرحوم سادات ناصری پیوسته حکایات نشاط‌آور نقل می‌کرد. آن بزرگوارهم وقتی به بروجرد که مسقط‌الرأس او بود رسیدیم، حکایاتی شیرین از جنگ سرد خرم‌آبادی‌ها با بروجردی‌ها نقل کرد. درمیان ویژگیهای او، چند چیز بارز بود:

ـ یکی اهمیت به نماز اول وقت، در هر شرایطی، در سفر و حضر و حتی در وسط جلسه‌های مهم و سمینارها وکنگره‌ها به محض شنیدن اذان، بی سرو صدا و بی آنکه کسی متوجه شود،به گوشه‌ای می‌خزید و نماز می‌خواند.

ـ به قرآن بسیار احترام می‌گذاشت.اگر به مجلسی وارد می‌شد که در آن قاری مشغول قرآن خواندن بود، به احترام قرآن، باز هم بی آنکه توجه کسی را جلب کند، کنار در می‌ایستاد تا قرائت تمام شود، آنگاه وارد می‌شد.اگر در مجلسی حضور داشت که در آن قرآن می خواندند، به هیچ روی در حال شنیدن قرآن، سخن نمی‌گفت و حتی اگر کسی با او سخن می گفت، اعتنا نمی‌کرد و پاسخ نمی‌داد. به دانشجویان خود پیوسته در بزرگداشت قرآن سفارش می‌کرد و از آنان می‌خواست که دست کم روزی سی آیه از قرآن را بخوانند.

ـ هرگز غیبت نمی‌کرد. در طول سالیان دراز چه در کلاسهای عمومی ایشان و چه در کلاس راهنمایی رساله، حتی یک بار نشنیدم که بدیهای مشهود کسی را پشت سرِ وی به زبان آوَرَد.

ـ در ختم هر متوفایی که منسوبی از اورا می‌شناخت یا با خود او از پیش آشنا بود، شرکت می‌کرد.

ـ جز به هنگام تنبلیِ دانشجو، عصبانی نمی‌شد. در این مورد هم هرگز مستقیم به دانشجوی تنبل پرخاش نمی کرد، بلکه به طور غیر مستقیم و کلی، آن هم با عباراتی که هرگز از حدود نزاکت خارج نمی‌شد، عصبانیت خود را نشان می‌داد؛ مثلا اگر دانشجویی تکلیف تعیین شده‌ای را انجام نداده بود،

بی آنکه به او خطاب کند، می‌فرمود: «دیگر کسی به ادبیات اهمیت

نمی‌دهد! حق هم با آنهاست. ادبیات نان وآبی نداردکه آن را جدی بگیرند.عاشق می‌خواهد، عاشق هم یعنی دیوانه!»

ـ در وفای به عهد و احترام به وقت و احترام به مواعید خود،یگانه بود.

ـ نظم و راستگویی و وظیفه‌شناسی او محصول تقوای او واعتقاد عمیق وبدون ریای او به آخرت بود.

ـ عشق همراه با معرفت او به تشیع و اهل بیت از اغلب آثار او هویداست.

پس از درگذشت آن استاد علامه، در نخستین محفل بزرگداشت وی، سخنی گفتم وشعری در 16 بیت که کوتاهترین اندازة یک چکامه است، از دل داغدارم جوشید در وزن «افسانة» نیما با یک رکن اضافه؛ یعنی افسانة نیما هر مصراع سه وهربیت شش فاعلن دارد و مسدس است و شعر من هرمصراع چهار و جمعا هشت فاعلن.

وقتی استاد دکتر محقق آن را دیدند، فرمودند در یک وزن متداول‌تر هم چکامه‌ای بگویید. امر ایشان را امتثال کردم ودر رمل مثمن هم چکامه‌ای گفتم. اینک هر دو را می‌خوانم:

کوه وقار

مرگ استاد پایان نه، آغاز کار است

یعنی آغاز دیداربا کردگار است

اوستاد بزرگ‌اوستادان شهیدی

آن که تاریخ و دانش بدو وامدار است

کوه را چون توان برد بر دوش؟آری

آنچه بردند بر دوش، کوه وقار است

او گذر کرد مثل نسیمی از این باغ

دست ما زو تهی همچو برگ چنار است

گربه سوک اشک من ریخت نزبهراوبود

کو نه محتاج این دیدة اشکبار است

من ز کوتاهی دست خود مویه دارم

زین سبب دیده گریان ودل بیقرار است

دست کوته شد از آنکه گر نیک سنجی

علم او برتر از قلّة کوهسار است

دست ما گر تهی، دل پر از اوست، آری

مهر او مانده در دل وزو یادگار است

گرچه آثار او چون بلند است و جاری

در دل ما روان است وچون آبشار است

زمزمه‌ی پندهایی که می‌داد در دل

چون گذر کردن آب در جویبار است

ترجمه‌ی او زگفتار مولا تو گویی

جوهر واستواریش چون ذوالفقار است

«است» گفتم ردیف چکامه در این شعر

تا بگویم که او تا ابد پایدار است

این چکامه به وزن «فسانه»ز نیماست

شعر او عاشق و شعر من سوگوار است

فاعلن فاعلن فاعلن فاعلن فع

شعر او شش، ز من هشت بار است

***

در سوک استاد بزرگوارم دکتر سیدجعفر شهیدی

باغ علم

گرچه آغاز بهار و شاهد گل در بر است

لیک با سوک شهیدی چون خزانی دیگراست

می‌دَرَد گر گل گریبان در چمن از شور نیست

همگرایی با دل پر سوک این غم‌پرور است

گیسوان بید را افشان اگر بینی به باغ

در بُنِ آن گیسوان در سوک چشم او تر است

گر بهاران خود به سوک خویش بنشیند رواست

کآنچه زو امروز می‌بینی به فردا دیگر است

گفته‌ام در چامه‌ای زین پیش درسوک بهار1

کای دریغا آخر و انجام بی بام و در است

هر گلِ اردیبهشتی پژمرد فردا به دی

هر مَهِ آذار را در پی، خزان آذر است

فرّخا آن بوستانی کاندر آن، باد خزان

ره نبندد بر گلی، گر یاس یا سوسنبر است

گر بپرسی زان بهار و بوستان بی‏خزان

باغ علم است و بهار درس و برگ دفتر است

آن چنان کاندر جهان، باغی نَبتوان یافت سبز

کان نه محصول تلاش و کوششِ برزیگر است،

باغ و راغ علم و دانش نیز چون بینی درست

سبز و آباد، از تلاشِ سبز هر دانشور است

گرچه دانشمند می‌یابد زدانش زیب و فر

زیبِ دانش هم ز دانشور چو زر از زرگر است

تیغ، جوهر گیرد از سرپنجة جنگ‏آوران

ورنه آهن‏پاره‏ای در دکّة آهنگر است

رخش، با مهمیز2 رستم، رخشِ رستم می‏شود

ورنه اکنون هم سمنگان3 پُر زاسب و استراست

رخشِ دانش هم سواری فحل خواهد رستمی

این هَیون4توسن بود هرچند نیکو گوهر است

مرد تقوا می‏تواند شد بر این توسن سوار

علم، بی‏تقوا سِتروَن، علم، بی‏دین، ابتر است

رستمِ این هر دو میدان گر همی جویی ز من

گویمت نام کسی را کو یلی گُندآور5است

آن یل چابک‌سوار عرصة علم و عمل

اوستاد ما شهیدی نام نیکش جعفر است

گشت توسیم این چکامه تا بگویم نام او

در دلم همواره باقی تابه روز محشر است

وامدار جهد او تاریخ و دانش هر دوان

در یکی مرد مورخ در دگر دانشور است

آن فقیه مجتهد، وان سید والامقام

نازنینی پاکدل از دودة پیغمبر است

چارسوق معرفت را او یگانه صیرفی

آسمان منزلت را او فرازین اختر است

در سخن‌سنجی چه در تازی چه شعر پارسی

او بود میزان و رایش دیدگاه برتر است

در صفا از کودکانِ خُرد شیرین جوشتر

در زلالی صافتر از آب حوض کوثر است

گرچه بیتی چند گفتم از چکامه ی خود، ولی

این چکامه دیگر است و آن چکامه دیگراست

این زبان با سعی آن استاد عالمگیر شد

نک زبان فارسی شیرین چوتنگ‌شکّر است

سعی او مشکور در گستردن دانش به دهر

وز منش این هدیه شاگردانه از شعر تر است



پی‌نوشتها:

1ـ آن چکامه را در مجموعه چکامه‌ها و قطعات من با نام

« سفر به فطرت گلسنگ » نشر سورة مهر، تهران ، چاپ دوم 1389، بخوانید.

2ـ مهمیز: اسب‏انگیز، آهنی بر پاشنة چکمة سوارکاران که بدان اسب را برانگیزند.

3ـ سمنگان: شهری به خراسان (بزرگ). مادر سهراب ـ پسر رستم ـ دختر شهریار آن شهر بود. چنان که مشهور است، رستم روزی در آن حدود به تنهایی به شکار رفته بود و چون بخفت، رخش او به دست مردم آن شهر افتاد و وی به طلب اسب، بدان شهر رفت و ... اسب خویش بستاند و با دختر شاه سمنگان، ازدواج کرد و سهراب از وی پدید آمد. لغتنامة دهخدا.

4ـ هَیون: اسب، شتر.

5ـ گُندآور: سلحشور، جنگاور

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :