X
تبلیغات
رایتل

معلومات عمومی + دانشنامه ویکی پدیا + سایت مرجع

سایت مرجع اطلاعات عمومی ، سایت مرجع مقالات ، سایت مرجع اطلاعات عمومی . معلومات عمومی . اسامی شاهنامه . اسامی ساختمان . اسم دختر شاهنامه ای . اسم دختر ایرانی در شاهنامه . اسامی زنان شاهنامه . اسامی دختر در شاهنامه . اسامی دخترانه شاهنامه . 15,331,201

پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 03:46 ب.ظ

دوست من مقربی - شهرام انصاری


دکتر منوچهر ستوده
دوست من مقربی
شهرام انصاری


دورة تحصیلی متوسطة این ناچیز در کالج امریکایی گذشت. مدرسه‌ای که میسیون انجیلی امریکایی برای بسط زبان انگلیسی و تبلیغ مسیحیت به پاکرده بود. در این مدرسه، تمام درس‌های ما به زبان انگلیسی بود و برای آموختن زبان فارسی و عربی ساعات معدود و محدودی تعیین شده بود. عوض تعلیم و تعلم، ورزش رواج بیشتری داشت و مؤسسه‌ای ورزشکارپرور بود و کم‌تر توجه به علم و دانش می‌کرد. در این مدرسه، که تاریخ ادبیات زبان فارسی را صادق رضا زاده شفق از روی متن انگلیسی تاریخ ادبیات براون تدریس می‌کرد، نمی‌توان شاگردی یافت که اطلاعات کافی دربارة زبان و ادبیات فارسی داشته باشد. از این مدرسه ما با مغزی محدود بیرون آمده بودیم. چند تن از ما، از جمله تقی رفیعی، ابوالحسن معدل و محمدعلی شیخ‌الاسلامی دنبالة تحصیل را گرفتیم و به دانشسرای عالی راه یافتیم.

در اینجا با شاگردانی رو به رو شدیم که گواهی‌نامه متوسطه خود را از دارالفنون گرفته بودند و معلوماتشان بیش از ما بود؛ از جمله آنها پرویز ناتل خانلری و ذبیح‌الله صفا و حسین خطیبی نوری و مصطفی مقربی بودند. مهدی حمیدی هم از شیراز دیپلم گرفته بود و در جمع ما آمده بود. تدریس زبان و ادبیات فارسی دانشسرای عالی را بدیع‌الزمان فروزانفر به عهده داشت و، چون در زبان و ادب فارسی تسلط داشت، کلاسش پرفیض و برکت بود.

مصطفی مقربی، میان گروه شاگردان، ریز نقش و لاغر اندام بود و سیه چرده وزردفام. سرش به کارش بود و همانند سایرین خود را پیش نمی‌انداخت و خودنمایی نمی‌کرد. از همان روزهای نخست، ما با هم جوشیدیم و آمد و رفت و نشست و برخاست ما شروع شد. او زیر دست جلال‌الدین همایی پرورش یافته بود و مخلص زیردست احمد نخستین که خود از دیپلمه‌های کالج امریکایی بود.

کلاس‌های درس دانشسرا، خصوصاً کلاس‌های زبان و ادبیات فارسی، بسیار پرشور و پر حرارت بود. ما، درتحصیل کمال، نهانی هم‌نشینی و رقابت داشتیم و شب و روز را به مطالعة کتب ادبی و دفترهای اشعار می گذراندیم. در این کلاس‌ها چون مصطفی مقربی مایة علمی داشت، بیشتر از ما به مطالعه و بررسی پرداخته بود و از همان سال‌های نخستین دورة لیسانس خیال داشت کتابی دربارة «اسامی اصوات» بنویسد. باریکه کاغذی در جیب داشت و بامداد کوتاهی، که بیش از دو سه سانتیمتر درازای آن نبود و در جامدادی چوبینی جای داشت، یادداشت بر می‌داشت و این باریکه کاغذها را روی هم می‌انباشت، ولی تا آخر عمر موفق نشد که این یادداشت‌ها را به چاپ برساند. روزی نبود که مقربی سری به مخلص نزند. خلاصه از ابتدا رفیق سفر و حضر شدیم.

درگردش‌های هفتگی کوه‌پیمایی، که بیشتر با ایرج افشار و احمد اقتداری و علیقلی جوانشیر و عبدالرحمن عمادی و مهدی کمالیان به راه می‌افتادیم، مقربی پای اصلی بود و یک جلسه هم غیبت نمی‌کرد.

در گردش دیلمان، که از قهوه‌خانه کتله- کنار سفیدرود- به ناش می‌رفتیم، به یکی از شعب سفید رود رسیدیم که به جوش وخروش بهاری آمده بود. مقربی دستش را به من داد تا من او را از این ورطه برهانم. در حین عبور، ناگهان زیر پای من خالی شد و دستش از دست من رها شد و، با کولواره پشتی و پوتین‌هایی که در دست داشت، آب او را کند و دمرو روی آب به حرکت درآمد.

در این وقت همه به جنبش افتادند. نادر افشار- برادر ایرج افشار- که از عقب می‌آمد، به داد او رسید و او را از مهلکه بیرون آورد. مقربی در این حال پوتین‌ها را رها نکرده بود تا بتواند دست و پایی بزند و جان خود را از دست سیلاب برهاند.از او پرسیدیم: چرا پوتین‌ها را رها نکردی تا دست و پایی بزنی؟گفت: در حین غوطه خوردن، فکر می‌کردم، اگر از این مخمصه خلاص شوم، چگونه می‌توانم دنبال راه‌پیمایی را بگیرم.

زندگی مقربی توأم با صرفه‌جویی و کم‌خرجی بود. برای گردش‌ها، به قول خودش، لباس‌های فرسودة رنگ رفته را تخصیص داده بود و آنها را لباس «گل‌کشی» می‌خواند. کلاهی حصیری داشت که تابستان‌ها به سر می‌گذاشت و آخرین رشته لبه آن ریخته بود، ولی مقربی از آن دست بر نمی‌داشت تا روزی این بنده و ایرج افشار با هم قرار گذاشتیم شرّاین کلاه را از سر او بکنیم. کلاه را از او دزدیدیم و با آنچه خواستیم کردیم. این عمل باعث شد که سایر رفقا شعری دسته جمعی بگویند و جسارت و وقاحت ما را شرح دهند.

مقربی از گردوغبار وحشت داشت و همیشه سعی می‌کرد که لباس او خاکی نشود. روی صندلی که می‌نشست دستمالی بر آن پهن می‌کرد. یادم است که روزی در درّه درکه رو به بالا می‌رفتیم. از او پرسیدیم: ساعت چند است؟ ساعتی را که عروس‌خانم به او اهدا کرده بود از لای کاغذها و کهنه‌های متعدد در آورد و برای دیدن ساعت فوتی بر آن کرد. پرسیدم: فوت برای چیست. گفت: ممکن است گردو خاک برآن نشسته‌باشد.

مقربی در حفظ و حراست لوازم و اسباب کار خود بسیار کوشا بود. مدتی پریموس سفری مخلص خراب شد و مقربی پریموس سفری خود را آورد. هنگام جمع کردن و در جعبه گذاشتن، فریاد می‌کرد: صدبالا. یعنی متوجه باشید پیچی که عدد صد بر آن حک است بالا قرار گیرد تا نفت آن نریزد و حیف و میل نشود. کفش و لباس او هر کدام تاریخ خرید داشت و به ترتیب تاریخ به تن می‌کرد تا به روزگار«گِل‌کشی» می‌افتاد و از رده لباس‌های نو خرج می‌شد.

در حساب دانگ پرداختی بسیار دقیق بود. یادم است با محمدباقر سنگلجی – پسر شریعت سنگلجی- به دونا می‌رفتیم. در قهوه‌خانه گزنک صبحانه خوردیم. مقربی مواظب بود که افراد کدام یک چای تلخ و کدام یک چای شیرین می‌خورند و یادداشت می‌کرد. سهم محمدباقر سنگلجی بیشتر شد. سنگلجی پرسید: چرا دانگ من بیشتر شده؟ مقربی گفت: شما سه استکان چای شیرین خوردید؟ سنگلجی جواب داد: من با جمعی که تا این اندازه در فکر پول هستند سفر نمی‌کنم. از همان جا برگشت و به سفر ادامه نداد.

در 1322، در دورة دکتری زبان و ادبیات فارسی با مقربی هم‌کلاس بودم. درس‌ها را با هم می‌خواندیم و با هم مباحثه می‌کردیم. بدیع‌الزمان فروزانفر خواندن سه مجلد تاریخ جهانگشای جوینی را با ضبط لغات و مفردات به گردن ما گذاشت. دو سه ماهی با این کتب ور رفتیم و سرانجام مشکلات خود را از عباس زریاب خویی پرسیدیم و هریک دفتری ساختیم و خدمت فروزانفر دادیم. در همین ایام، ابراهیم‌پورداوود انجمنی به نام «انجمن ایران‌شناسی» ترتیب داد. مقربی و بنده عضو انجمن بودیم. مقربی در نوشتن جمیع کتب و مقالات تاریخی یک پا شریک بود. در جلساتی که در منزل پورداوود و محمد مقدم تشکیل می‌شد هر دو با هم می‌رفتیم. من تا اوایل انقلاب به منزل مقدم آمد و رفت داشتم، ولی مقربی آمد و رفت خود را با دکتر مقدم تا آخر ترک نکرد.

در دوران خواندن دروس دکتری، متوجه شدیم که در زبان پهلوی ضعیف هستیم. از آبرامیان، که استاد زبان پهلوی ما بود، خواستیم جلسه‌ای تعیین کند و در منزل خود متون پهلوی را با او بخوانیم. او هم هفته‌ای دو ساعت برای این کار قرار داد و ما هم دو سه متن پهلوی را غیر از کارنامة اردشیر بابکان، که درس کلاسی ما بود، با ایشان خواندیم.

مقربی سه بار ازدواج کرد: همسر اول او را احمد خردیار از خاندان ابراهیمی کرمان پیدا کرده بود و شیخ اسحاق ـ بزرگ خاندان شیخیه ـ در تهران خطبة عقد این ازدواج را خواند. این خانم از نظافت مقربی خوشش نیامد و از او جدا شد. دومی دختری نجیب‌زاده و سر به راه و اهل بود. بنا شد ماه‌عسل را با هم به بندر انزلی بروند، و چون فصل مساعد بود، در دریا هم شنا کنند. برای صرف صبحانه در قزوین به گراندهتل رفتند. در سالن مهمان‌خانه، معلوم شد مقربی سیر است و اشتهایی ندارد. با صدای بلند دستور داد: یک نان و پنیر برای خانم بیاورید. خانم حساب کار خود را کرد و در دل گفت که نخستین صبحانة این مرد نان و پنیر است. از من چیزی نپرسیده که من چه می‌خواهم. شاید هوس کره و عسل کرده باشم. خانم از اینجا به عقب‌نشینی می‌پردازد. به بندرانزلی که می‌رسند برای شنا به دریا می‌روند. خانم مشغول شنا شد. مقربی هم، که شنا بلد نبود، تا کمر در آب ایستاده آب‌تنی می‌کرد. خانم ناگهان زیرپای خود را خالی دید و دست و پا زد که خود را به ساحل برساند و از مقربی هم کمک خواست. مقربی شنا بلد نبود و از نجات غریق خبری نداشت. فکر جان خود را کرد و زودتر خود را به ساحل رساند. خانم، به همت خود، خود را از غرقاب خلاص کرد و به ساحل رساند و پیش خود گفت: شوهری که در غرقاب دریای خزر مرا یاری نکند چگونه در دریای متلاطم زندگی یاور و نگهبان من خواهد بود. از همان‌جا تصمیم گرفت که از مقربی جدا شود و به محض رسیدن به تهران طلاق خواست.

مدتی هم مخلص به اتفاق همسر خود به دنبال همسر برای وی گشتیم و هر دختری را که پیدا کردیم او عیبی برایش می‌یافت. بسیار مشکل‌پسند بود. هر روز بهانه می‌گرفت تا سرانجام یکی از رفقای نزدیکش، که در دایرةالمعارف با هم کار می‌کردند، دختری را برای او در نظر گرفت و مورد پسند مقربی واقع شد. با او ازدواج کرد. این خانم تا آخر عمر با مقربی زندگی کرد و دو سال قبل‌ از مقربی این جهان را وداع گفت.»

مصطفی مقربی در تهران به دنیا آمد. پس از به پایان رساندن دورة دبیرستان دارالفنون (1312)، تحصیل در دانشسرای عالی را آغاز کرد و، چون دورة تحصیلات آنجا را گذرانید، در مقام دبیری به تدریس پرداخت. نخستین سال دبیری او در کرمانشاه گذشت. پس از آن مدت دو سال در دبیرستان نظام شیراز درس می‌داد.

او از 1321 به تهران آمد و، هم‌زمان با تدریس در مدارس تهران، به گذرانیدن دروس دکتری زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران پرداخت و آنها را در مدت دو سال به سرانجام رسانید. پس از آن، به قصد رساله‌نویسی، پژوهش در موضوع «نام آوا در زبان فارسی» را، که از دورة لیسانس برای ابراز نظریة علمی خود اختیار کرده بود، ادامه داد. او از 1325 برای تألیف این رساله یادداشت برمی‌داشت، به وسواس و دقت، ولی بی‌هیچ گونه تعجیل و قید. نظرش بر آن بود که، زیر نظر عبدالعظیم‌خان قریب، ترتیب تالیف آن را بگذارد (به گفتة منوچهر ستوده)، ولی چون قریب مرحوم شد، تصمیم داشت با محمد مقدم کار خود را به سرانجام برساند. به محض آن که سخنی از کسی می‌شنید که نکته‌ای را برای کار او دربرداشت بر روی تکه کاغذی یادداشت می‌کرد و در جیب می‌گذاشت و به دفینة اوراقی می‌سپرد که در مدت چهل سال گردآوری آنها را شغل شاغل خود ساخته بود. دامنه گرفتن کار و کند بودن مقربی موجب شده بود که دوستان نزدیک نام کتابش را به شوخی «فس‌فس نامه» گذاشته بودند. مقربی در 9 مهر در لندن درگذشت.

پایان

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :